هفتۀ پیش الف که یک جوون خوشکل و خوش قیافۀ فرانسویه، از من دعوت کرده بود تا یه بعد از ظهر به صرف چای برم خونشون تا با همسرش ف آشنا بشم و به سؤالات و ابهامات همسرش راجع به ایرانیها پاسخ بدم. امروز بعد از ظهر، راهی خونشون شدم و با اینکه با عجله حاضر شدم و نگران بودم دیر برسم و وجهۀ ایرانیها رو خراب کنم، اما کاملاً به موقع رسیدم. خونشون طبقۀ هشتم یه ساختمون قدیمی بازسازی شدۀ فرانسوی و تو یه محلۀ اصیل فرانسوی نشین بود که از اتاق نشیمنشون هم دید زیبایی به بولوار مو.ن پغنس و کلاً شهر پا.ریس داشت. آسانسور ساختمون یه اتاقک قدیمی کوچیک چوبی و بامزه بود. وقتی رسیدم طبقۀ هشتم و در آسانسور رو باز کردم، الف در خونشون رو باز گذاشته بود و با لبخند خاص ژوکوند مانندش من رو به داخل خونه دعوت کرد. متوجه شدم که همسرش خونه نیست، و خلاصه برای چند لحظۀ کوتاه نگرانیهای یه دختر ایرانی که در انواع و اقسام محدودیتها و نگرانیها بزرگ شده اومد سراغم! اما سعی کردم فوری این نگرانیها رو دور بریزم، چون هم خودم رو میشناختم، هم به الف اعتماد داشتم. برام توضیح داد که همسرش ف، رفته پیش مادرش که مریض احواله و به زودی برمیگرده. فوری هم شمارۀ همسرش رو گرفت و براش توضیح داد که من رسیدم. جعبۀ قطابی که دو هفتۀ پیش از ایران آورده بودم رو بهش دادم و با لبخند رضایتبخشی ازم گرفت و تشکر کرد. به تدریج چشمم به اجزا و وسایل کنجکاوی برانگیز خونهشون گره میخورد. کف خونه که از پارکت پوشیده شده بود و وقتی روش راه میرفتیم جرق جرق صدا میکرد و دو تا قالیچه هم کفش پهن شده بود. دو-سه دست میز چوبی کوچیک وسط اتاق نشیمن بود، با چند تا صندلی چوبی در گوشه و کنار. سرتاسر یکی از دیوارهای اتاق کتابخونۀ جالبی بود که با کلی کتابهای جورواجور و مجسمه پر شده بود، یه گوشۀ دیگۀ اتاق یه پیانو (یا شبه پیانو)ی کوچیکی قرار داشت. به دیوار دیگۀ اتاق یه تابلوی نقاشی نسبتاً بزرگ یک زن آویزون شده بود و زیرش هم یه مجسمۀ برنزی روی زمین به حالت نشسته قرار داشت. یه کامپیوتر و چند تا مبل راحتی هم سمت دیگۀ اتاق بود. الف به رسم خود فرا.نسویها من رو دعوت کرد تا خونشون رو بهم نشون بده و من از پیشنهادش استقبال کردم. از اتاق نشیمن وارد یه اتاق دیگه قبل از آشپزخونه شدیم که توش چند تا صندلی و یه جالباسی گذاشته بودن و پنجرههای بزرگی هم به سمت خیابون داشت. خیلی زود چشمم افتاد به کاپشن قهوهای آشنای الف که به جالباسی گوشۀ اتاق آویزون شده بود. بعد وارد آشپزخونه شدیم. برخلاف تصوری که از آشپزخونههای شلوغ و پر از وسایل فرا.نسویها تو ذهنم شکل گرفته بود، انقدر آشپزخونشون خلوت و تمیز به نظرم رسید که احساس کردم کسی اونجا آشپزی جدی نمیکنه. از در دیگۀ آشپزخونه وارد یه راهرو شدیم که انتهاش اتاق الف بود. یه نگاهی انداختم و دیدم تنها وسیلهای که اتاق رو پر کرده، یه خوشخواب سفید مربعی شکل کف اتاقه که روش چند تا ملحفه افتاده! دستشویی و حموم هم نسبتاً بزرگ و خوب بود و از طرف دیگۀ راهرو دوباره به سمت در ورودی میرسیدیم و خونشون حالت دایرهای داشت. وقتی برگشتم تو اتاق نشیمن و یکم از خوشکلی خونشون تعریف کردم، از الف اجازه گرفتم و رفتم سراغ کتاخونۀ جذابش که از همون لحظۀ ورود به من چشمک میزد. الف قسمتی که توش کتابهای مربوط به رشتۀ ما پیدا میشد رو بهم نشون داد و با هم ترجمۀ فر.انسوی چند تا از کتابهای معروف رشتمون رو نگاه کردیم و ورق زدیم. بعد الف از من خواست که سرگرم کتابها باشم تا بره چای درست کنه. خیلی از کتابهای معروف اروپایی از نویسندههای معروف، اونجا جمع بودن. از اعترافات آگوستین گرفته تا کتابهایی راجع به موسیقی و ریچارد باخ و تاریخ فرانسه و مصر و ... چند تا مجسمۀ مصری هم یه گوشۀ کتابخونه بود و چون از قبل شنیده بودم که ف، همسر الف، یه ارتباطی با مصر داره، دیدم فرصت خوبیه که بپرسم دقیقاً چه ارتباطی با مصر دارن. وقتی الف با سینی فنجونها و قوری چای برگشت، ازش پرسیدم آیا ارتباط یا علاقهای به فرهنگ مصر داره؟ جواب داد آره، از کجا فهمیدی؟ گفتم از این مجسمهها و چند تا از کتابهات میشه حدس زد. خلاصه توضیح داد که پدر همسرش اصالتاً مصری بوده، هر چند همسرش فرا.نسه به دنیا اومده و بزرگ شده.
الف قطابهایی که براشون برده بودم هم داخل یه ظرف ریخت تا با چای بخوریم. بعد اومد و روی مبلهای راحتی گوشۀ اتاق نشیمن نشستیم و مشغول صحبت راجع به کارهای آکادمیکی خودمون شدیم. من از پیشرفت کار تز گفتم و اون از کارهای اخیرش گفت تا بالاخره ف از راه رسید. هر چند از قبل شنیده بودم که ف زن ثروتمند و خیلی مسنتر از الفه، با این حال با دیدنش برای یه لحظه حسابی جا خوردم! اما فوری خودم رو جمع کردم و به استقبالش جلو رفتم و باهاش دست دادم و خودم رو معرفی کردم. مطمئنم اگر از قبل با ف آشنا نمیشدم و یه روز الف و ف رو با هم جایی میدیدم، امکان نداشت حدس بزنم این دو نفر زن و شوهر هستن. بیشتر به ف میومد که مادر الف یا حتی مادربزرگش باشه! بگذریم. إن شاءالله که در کنار هم خوشبختند.
اما بعد از اینکه کمی از این ور اون ور صحبت کردیم و مشغول صرف چای و قطاب شدیم، ف شروع کرد راجع به اوضاع زنان و وضعیت سیاسی ایران از من سؤالهای کلی پرسید و من هم که از همه جا بیخبر، خیلی کلی جواب دادم. بعد کمکم رفت سراغ مطلبی که الف قبلاً راجع به اون با من صحبت کرده بود و گفت من شنیدم خیلی زنها تو ایران تحت شکنجه و ... هستن. من هم گفتم شاید تو موارد خاص اینجوری باشه و عموماً در خانوادههای معقول چنین چیزی دیده نمیشه و ... ازم پرسید میخوای بروشوری که بهم دادن رو ببینی، من هم استقبال کردم و وقتی بروشور رو آورد و بهم نشون داد، دیدم عکسهایی از موارد اسیدپاشی و دار زدن آدمها و عکس صورت خونین ندا آقا... و ... روی صفحۀ بروشوره و داخل بروشور راجع به کمپ اشر.ف و عراق و یک سری اعضای سازمان م. خ و ... تازه دوزاریم افتاد که اعضای س. م . خ. ازش درخواست کمک کردن و این هم تو شناسایی هویت این گروه تردید داره. بهش گفتم اینها کسایی هستن که دارن از اتفاقات بد جامعه به سود خودشون استفاده میکنند و من دید خوبی بهشون ندارم و عموم ایرانیها هم ازشون دل خوشی ندارن. چون لکهای ننگینی ازشون برای مردم ایران به جا مونده. پرسید حرفشون چیه و چی میخوان؟ گفتم هیچی چون به شدت مخالف دولتند، میخوان قدرت رو کم کم خودشون به دست بگیرن. ادامه دادم من خودم انتقاداتی به دولت فعلی ایران دارم، اما اینها اصلاً آدمهای قابل اعتمادی نیستند و براش داستان برخی کسایی که وارد گروهشون شده بودن و بعد از پشیمونی نتونسته بودن خارج شن رو تعریف کردم. ازم خواست اسم گروهشون رو با حروف لاتین روی بروشور براش بنویسم و من هم این کار رو انجام دادم. ادامۀ بحث مجدد حول کارهای پژوهشی خودم و الف چرخید و این وسط گاهی هم ف اظهار نظر میکرد.
در مجموع تجربۀ خوبی بود از مشاهدۀ یک زندگی فرا.نسوی که با وجود اینکه ظاهراً صاحبانش، آدمهای متمولی بودند، اما از زرق و برقهای خونههای ما ایرانیها خبری توش نبود. نه تلویزیون، نه تخت و میز توالت، نه میز ناهارخوری، نه فرشها و پردهها و لوسترهای آنچنانی و ... در عوض فضای کلاسیک و کتابخونۀ دوستداشتنیش برای من ارزش زیادی داشت. دوست دارم من هم در آیندۀ نزدیک، صاحب همچین خونهای باشم. ساده و دوست داشتنی و پر از کتاب.
برچسب:
نویسنده: نرگس کاظمی