غزه - تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 18:09
در حالی که تو محل کار، پشت میز تو اتاقم نشسته‌م و دارم با دلی آسوده برش سیبی که صبح خرد کردم گاز می‌زنم، جایی زیر همین آسمونی که من هستم، جایی که زیاد هم از این مکان جغرافیایی دور نیست، هزاران زن و کودک و انسان در آرزوی لحظه‌ای آرامش و دلخوشی و رفع ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی هستند. قلبم سنگین میشه، ...
این روزهای من 31 - تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 18:54
در محل کارم، بخشی که امروز به دلیل بین تعطیلی بودن فقط من حضور دارم، تنها نشستهام و با مقالۀ ضعیف مؤلف کارنابلدی دست و پنجه نرم میکنم. این ذهن پرهیاهو چرا خاموش نمیشه؟ چرا تمرینات مدیتیشن رو جدیتر انجام نمیدم؟از صبح صدای آهنگ سریال قدیمی «در خانه» تو گوشم زمزمه میشه و با گرمای این روزهای تابستون، حس...
نقطه سر خط - تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 8:40
آخرین روز بهمن سال 1400 داره به پایان میرسه. سال عجیب و سختی رو گذروندم و از این سال، فقط یک ماه دیگه باقی مونده. هنوز غم رفتن ناگهانی بابا، همۀ وجودم رو با فشار زیاد و بیرحمی فراوان مچاله میکنه. اونقدر که گاهی حس میکنم زیر سنگینی این فشار، دووم و طاقت نمیارم. دیشب کلی با خدا حرف زدم و این یک سال رو...
این روزهای من 30 - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:09
پاییز از راه رسیده، روزها کوتاه شده و مثل همیشه عصرهای پاییزی دلم میگیرد. حدود ده روز پیش بابا را به خاک سپردیم. هنوز رفتنش را باور نکردهام. با رفتن او و حس سنگین جای خالیش، غروبهای پاییز دلگیرتر است. با اینکه سرم را گرم میکنم و بیکار نیستم و حتی گاهی وقت کم میآورم، حس میکنم زندگیام در جایی حوالی هم...
بازگشت به زادگاه و وطن - تاریخ: 1397/2/16 ساعت: 15:17
چهارمین شش ماه هم داره به پایانش میرسه و دیگه تقریباً شمارش معکوس شروع شده. امسال آمی هم با دوستش نون اینجاست و از چند روز قبل برای سمیناری به بلوا رفته و فکر کنم تا چند ساعت دیگه برگرده. دوست داشتم کار تز بیشتر و بهتر جلو رفته بود تا با دست پرتری برگردم. مدتیه که مشغول سر و کله زدن با رسالۀ اص.فهان...
دوری - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 19:41
دکتر رفت. مثل هر سال. مثل هر سال که مدتی میاد و هست و بعد هم میره. اون میره، من میمونم. و مثل هر سال غصۀ دور شدن و دلتنگی و جدایی افتاده به جونم. کاش امروز نمیاومدم دانشگاه تا جای خالیش روی صندلی کنارم جلو چشمام نباشه. دیروز در راه برگشت از دانشگاه، ازش تشکر کردم به خاطر زحماتی که این مدت برام کشید....
این روزهای من 29 - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 12:20
کم کم دارم تو خونۀ جدید جا میافتم. امروز طبقات یخچال آشپزخونه رو بیرون آوردم و همشون رو شستم تا یکم به دلم بشینه و بتونم ازش استفاده کنم. حالا قدر رسم خونهتکونی ما ایرانیا رو بیشتر میدونم. این خارجیا اصلاً انگار کاری به تمیز بودن وسایلشون ندارن و براشون اهمیتی نداره. همین که کف خونه رو یه جارو بزنن ...
بعدازظهر یک روز تعطیل با یک زو.ج فر.انسوی - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 12:20
هفتۀ پیش الف که یک جوون خوشکل و خوش قیافۀ فرانسویه، از من دعوت کرده بود تا یه بعد از ظهر به صرف چای برم خونشون تا با همسرش ف آشنا بشم و به سؤالات و ابهامات همسرش راجع به ایرانیها پاسخ بدم. امروز بعد از ظهر، راهی خونشون شدم و با اینکه با عجله حاضر شدم و نگران بودم دیر برسم و وجهۀ ایرانیها رو خراب کنم...
یک تجربۀ خوب در جنوب - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 12:20
تو قطار ت ژ و نشستهام و در حال برگشت از مارسی به پار.یس هستم. یه برنامۀ 5 روزه مربوط به کار و تحقیقات ما تو یه مرکز ریاضیات تو جنگلهای سرسبز لو.مینی برگزار شد و در مجموع تجربۀ خیلی خوبی بود. شب اول وقتی طبق نقشۀ گوگل تو ایستگاه مربوطه از اتوبوس پیاده شدم، دیدم وسط یه جادهای تو جنگل هستم، همه جا ظلما...
انتظار شیرین - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 12:20
حال خوب این لحظههایم را خریدارم تا در مواقع نیاز به خودم تزریق کنم. دیدار بهترین و دوستداشتنیترین استاد و راهنمای زندگی که هر موقع ندای اومدنش به این سوری مرزها میرسه، از روزها قبل ذوق و شوق دیدارش، وجودم رو پر میکنه و با انتظاری شیرین سرگرم روزشماری میشم و وقتی روز موعود فرا میرسه، لحظهشماریهای شیر...
این روزهای من 28 - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 10:51
یک دورۀ دیگه از زندگی هم رو به اتمامه. اقامت موقت در خونۀ مامان بزرگ به آخراش نزدیک میشه و به احتمال زیاد فردا شب این موقع خونۀ خودمون هستم. حس روزهایی در پاریس سراغم اومده که به همۀ وسایل دور و برم نگاه میکردم و مجبور بودم به زودی جمع و جورشون کنم و خودم رو برای اسباب کشی آماده کنم. ولی میدونم باز ...
نوزدهمین سالگرد - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:35
نوزده سال از اون روز سخت و پر درد و رنج میگذره... نوزده سال... نوزده سال پیش، چنین روزی، وقتی خونمون داشت یواش یواش شلوغ میشد و حتی آدمهای غریبهتر هم میاومدن که در کنار ما باشن... من تازه خبر رفتنش رو شنیده بودم، اما آمی هنوز نه... آمی که با نون کوچیکه و نو
این روزهای من 27 - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:35
این روزها مشغول درس و تحقیق و کار روی تز و کارهایی برای یک مجله و در عین حال رسیدگی به شرایط جسمی و روحی مامان بزرگ هستم. شرایط برام جوری رقم خورد که مجاب شدم شش ماه دیگه در پا.ریس زندگی کنم. این بار ولی کمی متفاوت. این روزها در حال تمرینهای روحی خوبی هستم و حس
این روزهای من 21 - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
با اینکه دیشب رو – بعد از چند شبی که خیلی دیر خوابیده بودم و صبح هم زود بیدار شده بودم – خوب خوابیدم، باز هم صبح حس رخوت و بیحالی (و شاید تأثیر پیادهروی سنگین لو.ور گردی دیروز) به من چیره شد و تصمیم گرفتم بعد از دو ساعتی که صبح بیدار بودم و به فعالیتهای مجازی رسیدگی کردم! دوباره رو تخت دراز بکشم
إن شاءالله - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
دغدغههای ذهنیم دیگه لبریز شده و واقعاً تمرکزی واسه پیش بردن تز برام باقی نمونده. میخوام این بار همشون رو اینجا خالی کنم و همشون رو بسپارم دست خدا: إن شاءالله کارت اقامتم تا 2-3 هفتۀ دیگه دستم میرسه و با خیال راحت برمیگردم. إن شاءالله تا هفتۀ آینده کار تز مفید پیش میره و بعدش با دست پر میرم پیش د
روزهای پایانی سال در غربت - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
دانشگاه خلوت و تق و لق به نظر میرسه و انگار این خارجیu200eها هم نزدیک سال نوشونه! نمیدونم تأثیر کمبود خواب شبانهست، یا تو جو و حال و هوای نزدیک عید وطنم یا ... که هر کاری میکنم، دست و دلم به کار کردن نمیره و همش احساس بیحوصلگی و خستگی میاد سراغم و نمیذاره کار مفید انجام بدم. پریروز میم تو اتاق کار
این روزهای من 22 - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
دیروز لحظۀ تحویل سال رو در معیت جناب د.یغکتوغ به سر بردم. وقتی میخواستم وارد اتاقش بشم، متوجه شدم مشغول صحبت با موبایلشه و تا من رو دید، اشاره کرد برم تو و بشینم. تلفنش که تموم شد و با هم سلام و علیک کردیم، فوری سال نو رو بهم تبریک گفت و ازم خواست چند لحظه صبر کنم و از اتاقش رفت بیرون. بعد از لحظا
اندر خم یکی دیگر از پیچهای زندگی - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
تموم شد. بلیطی رو که این همه برای سررسیدن تاریخش روزشماری میکردم، امروز مجبور شدم کنسل کنم و به لطف ف و پدر محترمش این کار تقریباً برام ساده شد. خدایا شکرت بابت دوستان خوبی که اینجا دارم. حالا مونده وسایلی که هر سال میذارم پیش یکی از ایرانیان مقیم اینجا زودتر سر و سامون بدم و قراری تعیین کنم و او
این روزهای من 23 - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
حدود 12 روزی میشه که ساکن خونۀ ف هستم. از اونجا که همیشه تغییر و جابهجایی مکان زندگی باعث وقفه تو کارهای علمی و به هم ریختن فعالیتهای روزمرهم میشه، به تصمیماتم چندان پایبند نبودم و به غیر از یکی دو روز اخیر که چند ساعتی رو صرف یکی از قسمتهای تز کردم، بقیهش به سریال گر.یز آ.ناتومی دیدن و پیگیری
سرانجام دریافت کا.رت اقامت - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
بالاخره داستان این کارت پرماجرا به پایان رسید و امروز در کمال ناباوری موفق شدم دریافتش کنم! پریشب وقتی از دانشگاه رسیدم خونه و تو طبقۀ همکف، صندوق پستی ف رو باز کردم، دیدم بالاخره نامۀ کنو.کسیون رسیده و نوشته که روز 28 آوریل با مدارکم برم اد.ارۀ پلیس تا کارتم رو دریافت کنم. همون شب وقتی با ف تو فضا

برچسب‌های مرتبط

سمینار ما | سمینار چیست | سمینار دکتر هلاکویی | سمینار ارشد | این روزهای من | این روزهای من داریوش | این روزهای من در کانادا | اين روزهاي من | دنیای این روزهای من | ماجراهای این روزهای من