این روزهای من 24 - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
دیگه روزهای آخر این سری اقامت رو میگذرونم. این مدتی که ساکن خونۀ ف بودم، به خورد و خوراکم زیاد رسیدگی نکردم و پیامد این مسئله، سرگیجه و سردرد و ضعف و لاغر شدنم در این روزهاست. هرچه قدر هم سعی میu200dکنم با خوردن موز و عسل و شیر و خرما این مسئله رو جبران کنم، انگار جای غذای مقوی رو برام نمیگیرن. بدیش
این روزهای من 25 - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
حدود سه هفتهای میشه که از فر.انسه برگشتم و از این سه هفته، حدود 8 روزش رو هم دور از تهران و در سرزمین غریب و در عین حال مقدسی گذروندم. چند روزی میشه که علیرغم مخالفتهای ابوی، به همون شیوهای که مدنظر خودم بود، ساکن خونۀ مامانبزرگ شدم و در حال وفق دادن خودم با شرایط جدید زندگی هستم. چند روز پیش م
این روزهای من 26 - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:57
تنها تو خونۀ مامان بزرگ مشغول خوردن افطار سومین غروب ماه مبارک بودم که آقای همسایه زنگ در رو زد و تا حاضر شم در رو باز کنم، چندین بار دیگه هم پشت سر هم زنگ زد. وقتی در رو باز کردم و داشتم با چهرهای متعجب و پرسشگر که حالا چه کار واجبی با من دارید که اینطور زنگ میزنید، براندازش میکردم، خودش رو معر
آخر خط - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
امان از دست روزها و لحظاتی که آدم حس میکنه دیگه جداً بریده و ظرفیتش تکمیل شده و توان ادامه دادن نداره. حتی حال و حوصلۀ خوابیدن هم نداره. مگر اینکه بخوابه و دیگه بیدار نشه و همه چی تموم شه. نمیدونم چه حکمتی بود که امروز هیچ کدوم از گرهها (به جز یه مورد خیلی جزئی) باز نشدن. فردا باز باید برم دنبال پیگ...
این روزهای من 18 - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
کاش یه معجون انگیزه بخش وجود داشت تا وقتایی که آدما حال و حوصلۀ انجام کاری رو نداشتن و از طرفی هم مجبور بودن زودتر کاری رو انجام بدن، ازش بخورن و برای انجام و پیشبرد کارهاشون انرژی بگیرن. به لطف خدا بالاخره مشکل مالیات، فردای همون روزی که خیلی بهم فشار اومده بود حل شد. بعد هم سفر دو روزه به پیز.ا و ...
دو سال پیش - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
دو سال پیش یه همچین روزی بود که صبح بعد از انجام دادن کارهای روزانه مثل هر روز راهی دانشگاه خلوتی شدم که اکثر کارمندها و دانشجوهاش رفته بودن تعطیلات. فکر میکنم طرفای ظهر بود که رسیدم دانشگاه و رفتم تو دفتر همیشگی خودمون و مثل همیشه لپ تاپم رو درآوردم تا مشغول به کار شم و باز هم مثل همیشه، اول از همه...
زیارت اهل قبور در پار.یس! - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
دیروز با نون رفته بودیم پرلاشز و به عبارتی زیارت اهل قبور، اون هم روز جمعه در سوز و سرمای آخر ماه دسامبر. نون به قصد زیارت مزار عمو صادق اومده بود. من مصمم بودم که سری هم به غلامحسین سا.عدی بزنم. سوم دبیرستان بودیم که برای اولین بار تو کتاب ادبیات فارسی با نام غلامحسین سا.عدی (گوهر مراد) و داستان گا...
در انتظار رسیدن استاد دوستداشتنی ما - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
عکسهای مراسم امروز بعد از ظهر در مرکز فرهنگی شهر کتاب رو تو کانال تلگرام دو.ستداران ... نگاه میکنم. چون میدونم جناب استاد هم مثل هر سال جزء داوران این مراسم هست، دنبال عکسش هستم و خیلی زود پیداش میکنم و ناخودآگاه با دیدنش لبخند میزنم. طبق روال معمول با همون ظاهر عصا قورت داده که زمین تا آسمون با اوق...
شرایط جدید - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
از دیروز بعدازظهر که استاد عزیز رو تا ایستگاه تراموای نزدیک دانشگاه بدرقه کردم و باهاش خداحافظی کردم، به غیر از چند لحظۀ اول که از دیدن دور شدن تراموا بغض گلوم رو فشار داد، سعی کردم خودم رو کنترل کنم و به این مسئله فکر نکنم. چون هر سال که این اتفاق میافته و دکتر بر میگرده و باهاش خداحافظی میکنم، چند...
رنج غربت - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
تمرکز ندارم رو کارهام. انواع و اقسام فکر و خیالها اعم از مشکلات زندگی جدید و دغدغۀ گذروندن دو ماه در شرایطی که نمیدونم کی بشه بهش خو بگیرم، دلتنگی برای خانواده و استاد عزیز، مشکل کارت اقامت، کارهای تزم، برنامههای زندگی آینده و ... بیشتر از همه رنج و فشار تنهایی، همه من رو تحت فشار و بی قراری قرار دا...
این روزهای من 19 - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
امروز دهمین روز از شرایط جدید زندگیه. زود گذشت. خوشحالم که زود میگذره. به دلیل شرایط جدید و رسیدگی نکردن به خودم، دچار سرماخوردگی بدی شدم و صدام گرفته. خدا رو شکر یه مقدار دارو و قرص سرماخوردگی ایرانی تو اموالم داشتم و بدی این قرصها اینه که به شدت تأثیر خواب آلودگی رو من میذارن و الآن به سختی چشمهام...
این روزهای من 20 - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 18:33
دیشب، قبل از ساعت 12 شب که داشتم آماده میشدم بخوابم، صدای باز شدن در خونه رو از داخل اتاقم شنیدم و متوجه شدم همخونهای محترم بعد از حدود دو هفته تشریف آوردند. کمکم داشتم امیدوارم میشدم که شاید تصمیم گرفته این مدت که من اینجا هستم، جای دیگهای ساکن باشه. ولی دیشب که باهاش چند کلمه صحبت کردم، گفت که پیش...
از تنهاییها - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 16:16
گاهی اوقات با تمام وجود آرزو میکنم که ای کاش الآن یکی رو کنارم داشتم و میتونستم باهاش چند کلمه صحبت کنم. وضعیت نون رو تو وایبر چک میکنم تا ببینم اگه در دسترسه، به بهانۀ پرسیدن اینکه سمینار دیروزش چطور گذشت، کمی باهاش صحبت کنم و ببینم فردا حوصله داره با هم بریم موزهگردی. ولی متأسفانه آنلاین نیست. بعد...
سمینار - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 16:15
قرار شد برنامۀ کمیته دو تز دانشگاه، که تا امروز با خودم فکر میکردم ممکنه زیاد هم جدی نباشه، حتماٌ برای من برگزار شه. ابتدا قرار بود ماه دیگه برگزار شه و جناب استاد عزیز از ایران و موسیو فیلیپ از مارسی از طریق اسکایپ در این جلسه حاضر شن. ولی بعد که فهمیدم امکان پرداخت هزینۀ سفر استاد به اینجا هست، با...
برای میم کوچک: - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 4:10
به عکست خیره شدهام. مثل خیلی شبهای دیگه ناخودآگاه روی تخت من – که البته این روزها دیگر مال من نیست – خوابیدهای و پیداست که روز خسته کنندهای رو در مدرسه و بعد در خونه و با درس و مشقت گذروندهای. این روزها همینطور بی هیچ توقفی رشد میکنی و بزرگ میشی و به قول معروف شکل و شمایل مرد شدن به خود میگیری. یک ز...
این روزهای من 11 - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:04
روزها یکی پس از دیگری به دنبال هم مییان و میرن و زندگی با تمام بیمها و امیدها و خوشیها و سختیهاش میگذرند. کمتر از یک ماه پیش فصل تابستان به پایان رسید. تابستانی که سختیهای خاصی رو در خودش داشت. ماه رمضانی که امسال برام سختیهای غریبی داشت. دویدنهای در اوج گرما با پوشش تیرهرنگ و با زبون روزه به دنبال ...
این روزهای من 12 - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:03
روزها به دنبال هم میان و میرن و کم کم مدت اقامتم در ایران به آخرش نزدیک میشه. دوست دارم سرعت کارهام بره بالا، ولی نمیدونم چطوری بجنبم. روزهای گرم تابستون و روزههای ماه مبارک هم مزید بر علت بی حوصلگی و کم بودن بازدهی کارها. دیروز همش چند ساعت رفتم از خونه بیرون، ولی به خاطر خستگی و تشنگی زیاد، همۀ رو...
صالحه - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:03
چند روز دیگه یه سمینار نسبتاً مفصل به زبان فرانسه برای هم دورهای هام باید بدم. اما پیغامای چند شب پیشت تو دنیای مجازی تلگرام، فکر و ذهنم رو زیاد به خودش مشغول کرده و تمرکز برای مطالعه ندارم. ای کاش یه وقت دیگه پیدام کرده بودی صالحه... دقیقاً 15 سال از اون روزا میگذره... 15 سال... الآن تو یه دختر ناز...
ارتباطات جدید، فصل جدید در زندگی! - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:02
دو هفتۀ پیش این موقع، چقدر ناآروم و پریشان خاطر بودم. هفتۀ پیش این موقع چقدر حالم گرفته بود و حس تنهایی اومده بود سراغم. امشب اما چقدر خوشحال و سرشار از ذوق و آرامش هستم. دو هفتۀ پیش مشغول تمیز کردن استودیوی قبلی و جمعآوری و بستهبندی وسایلم برای اساسکشی به جایی بودم که اصلاً نمیدونستم داخلش چه شکلیه...
این روزهای من 14 - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:01
"Je suis fatigué patron, fatigué de devoir courir les routes et d’être seul comme un moineau sous la pluie... Fatigué d’avoir jamais un ami pour parler, pour me dire où on va, d’où on vient et pourquoi... Mais surtout je suis fatigué de voir les hommes se battre les uns contre les autres, je suis fa...

برچسب‌های مرتبط

سمینار ما | سمینار چیست | سمینار دکتر هلاکویی | سمینار ارشد | این روزهای من | این روزهای من داریوش | این روزهای من در کانادا | اين روزهاي من | دنیای این روزهای من | ماجراهای این روزهای من