خرید بک لینک

چهارمین شش ماه هم داره به پایانش میرسه و دیگه تقریباً شمارش معکوس شروع شده. امسال آمی هم با دوستش نون اینجاست و از چند روز قبل برای سمیناری به بلوا رفته و فکر کنم تا چند ساعت دیگه برگرده. دوست داشتم کار تز بیشتر و بهتر جلو رفته بود تا با دست پرتری برگردم. مدتیه که مشغول سر و کله زدن با رسالۀ اص.فهانی هستم که گاهی فهمیدنش سخت میشه و نسبت بهش دلسرد میشم.

هر سال روزهای آخری که اینجا هستم، دلم بیشتر و بیشتر برای میم کوچیکه و میم بزرگه و حرفها و شیطنتهاشون تنگ میشه. دلم برای دکتر هم حسابی تنگ شده و امروز تصمیم گرفتم با وجود اینکه هنوز دو روز به شروع سال نو مونده، پیغام تبریک بفرستم و بگم خواستم قبل از شروع ترافیک تبریکها، پیام بفرستم تا پیغامم لابهلای تبریکهای دیگه گم نشه. پیغام رو خیلی ساده و مختصر نوشتم و او هم جواب داد و پرسید کی برمیگردم. ای کاش میشد بیشتر صحبت کنم. ای کاش میشد بعضی حرفهای دلم هم تایپ کنم و بگم خیلی مشتاق دیدنش هستم.

خدایا... بابت همۀ انسانهای خوب زندگیام خیلی خیلی ممنون و متشکرم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 13:57 توسط نورا|

برچسب: نویسنده: نرگس کاظمی تاريخ: يکشنبه 16 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:17

صفحه بندی